عناصر فرهنگ ایرانی در هشت بهشت ادریس بدلیسی
مهری پاکزاد دکتری زبان و ادبیات فارسی
استادیار، عضو هیأت علمی دانشگاه
چکیده:
امروزه این حقیقت به اثبات رسیده است که یکی از بزرگترین عوامل پیشرفت یک ملّت، روابط موجود بین اقوام و ملل است. بیشتر از آنچه که مناسبات نژادی اقوام مختلف، محیط طبیعی و جغرافیایی در پیشرفت یا عقبماندگی ملتی تأثیر داشته باشد مناسبات آن ملّت با سایر ملل در طول تاریخ خویش میتواند بیشترین تأثیر را در پیشرفت یا عقبماندگی آن ملّت داشتهباشد. قرن نهم و دهم هـ . ق (قرن پانزدهم و شانزدهم م.) یکی از دورههای درخشان فرهنگ و تمدن اسلام و ایران در عثمانی است. ادریسبدلیسی از نثرنویسان مهمّ این دوره، معاصر سلطان یعقوب آق قویونلو در ایران و سپس شاه اسماعیل صفوی و سلطان بایزید دوم و اوایل سلطنت سلطان سلیم اوّل در عثمانی بودهاست. مهمّترین اثر ادریس بدلیسی دربارهی تاریخ عثمانی و شناختهترین اثر در بین تمام آثارش، کتاب “هشت بهشت” است. هم خودِ اثر و هم عنوان آن به فارسی است. نثر کتاب هشت بهشت مصنوع و فنی، به پیروی از سبک جهانگشای جوینی و تاریخ وصاف از وصاف الحضره است. باید دانست چه در ایران و چه در ترکیه نسخهی خطّی کتاب اخیر یعنی هشت بهشت هنوز تصحیح نشده است. محتوای کتاب هشت بهشت شامل شرح زندگانیِ هشت سلطان از سلاطین عثمانی است که از عثمان بیگ غازی آغاز و به سلطان بایزید دوم و جلوس یاووز سلطان سلیم ختم میشود. در این مقاله سعی شده است با توجه به تعدادی منابع در این مورد و در دست داشتن چند نسخه از نسخ خطّی این کتاب ـ که تصحیح نسخهی خطی این اثر عنوان پایان نامهی دکتری نگارنده بودهاست ـ ضمن معرفی اجمالی کتاب و مؤلّف، عناصر فرهنگی موجود در “مقدمه، بهشت اول و بهشت دوم” از کتاب “هشت بهشت” نیز مورد تحلیل و بررسی قرار گیرد.
واژههای کلیدی: ادریس بدلیسی، هشت بهشت، عثمانی، فرهنگ، عناصر فرهنگی.
عناصر فرهنگی در“مقدّمه، بهشت اول و بهشت دوم” از کتاب “هشت بهشت” ادریس بدلیسی
فرهنگ، تمامی مظاهر زندگی انسانها است که به عنوان میراث اجتماعی، از نسلی به نسلی دیگر منتقل میشود و نتیجهی کوشش اعضای یک جامعه است که با همدیگر کنش متقابل دارند. در یک تعریف کلی میتوان گفت، «فرهنگ عبارت است از مجموعهی ارزشهای مادی و معنوی که توسط انسان در طیّ تاریخ انسانی آفریدهشدهاند و هر فرهنگی در هر دورهای، مبیّن میزان سطح ترقّیات فنّی، تجربیّات تولیدی در کار، وضع آموزش و پرورش، علوم و ادبیات و تمامی جلوههای هنر، آرمانها و سازمانهای اجتماعی است.» ( ترابی،۲۵۷۳: ۸۸)
«انسانها موجوداتی هستند که با یکدیگر ارتباط سمبلیک دارند و خود آن سمبل را ساخته و به کار بردهاند و این سمبلها را فرهنگ بر عهده میگیرد و در انتقال آن میکوشد.»( قرائی، ۱۳۷۴: ۱۴۸)
«عوامل دخیل در شکلگیری فرهنگ عبارتند از اطلاعات بشری، دانشهای موجود در جامعه، تحوّلات و تغییرات اجتماعی، روابط اجتماعی و وسایل ارتباط جمعی است.»( محسنی، ۱۳۸۴: ۸۶)
عنصر فرهنگی در واقع یک واقعیت عینی است که از مجموعهی تعدادی از این عنصرها، اصالت یک ملّت نمود پیدا میکند.
عناصر فرهنگ ایرانی را که فراتر از مرزهای غربی این سرزمین است در مجموع میتوان چنین برشمرد:
۱ـ زبان پارسی و دیگر زبانهای ایرانی ۲ـ اعیاد ملّی از جمله نوروز و جشن مهرگان نیز مراسم شب یلدا ۳ـ تقویم شمسی ۴ـ دین اسلام ۵ ـ دینها و آیینهای زرتشتی، مهرپرستی و غیره و سایر مناسک و مراسم مربوط به عزاداریها و جشن عروسی، جشن خرمن ۶ ـ عرفان ایرانی به عنوان یک نهاد فرهنگی ۶ ـ هنر ایرانی (ادبیات و شعر پارسی، موسیقی، معماری ایرانی و غذای ایرانی) ۷ ـ آداب و رسوم مملکتداری گذشتگان در ایران ۸ـ داستانها و حکایات و ضربالمثلهای ایرانی آن سوی مرزها ۹ـ فرهنگهای کُردی و آذربایجانی.
گرچه موارد فوقالذکر تعدادی از عناصر فرهنگ ایرانی است که در فراتر از مرزهای ایران به ویژه در سرزمینهای همسایه تجلّی پیدا کرده و نمود بیشتری دارد؛ اما باید دانست که نمود همهی موارد را نمیتوان در کتاب هشتبهشت یافت لذا در این مقاله فقط به شواهد موجود در مواردی مانند عروسی، عید نوروز، زبان و ادبیات فارسی، دین اسلام، غذاها و… پرداخته شده است.
مفهوم فرهنگ جزء تفکیک ناشدنی اندیشه، در علوم اجتماعی است و به انسان امکان میدهد که محیط را با خویش و احتیاجات و برنامههای خویش سازگار نماید. فرهنگ و جامعه جدا از همدیگر نیست.«فرهنگ، خواه در قلمرو سیاست باشد یا مذهب و خواه در یک بنگاه یا در مورد مهاجران خود را آمرانه تحمیل نمیکند. فرهنگ همچون ابزاری پیشپا افتاده و عادی قابل دستکاری نیست. چه با فرایندی بینهایت پیچیده و غالباً ناخودآگاه در ارتباط است». (کوش،۱۳۸۱: ۱۰)
شخصیت و فرهنگ
«شخصیت ترکیبی از میراث بیولوژیک، محیط فیزیکی، تجربههای گروهی و تجربههای انفرادی است. با اینکه همه اذعان دارند که میراث زیستی و فرایند اجتماعی شدن هر دو در رشد شخصیت انسانی دارای نقش اساسی هستند، اما نکتهای که مورد توافق همه نیست، اهمیّت نسبی این عوامل است، و این عدم توافق سبب گردیده است که گروهی از ” طبیعت” در مقابل ” محیط” سخن بگویند.»(محسنی، ۱۳۸۴: ۸۷) باید گفت طبق نظر اکثر جامعهشناسان توارث و محیط در رابطهی متقابل با هم هستند و تحوّل شخصیّت بستگی به تحوّل حیات اجتماعی و دگرگون شدن ویژگیهای فرهنگی دارد. البته نمیتوان فرهنگ و شخصیّت و فرد را متمایز از یکدیگر در نظر گرفت. تحوّلات فرهنگ جامعه باعث ایجاد تحوّل در شخصیّت افراد اجتماع میگردد؛ پس «شخصیت، زادهی جامعه است و با تغییر جامعه، تغییر میکند.»(آریانپور، ۱۳۷۵: ۲۵۰ ) از سوی دیگر میتوان گفت که «شخصیّت بر اثر جریان فرهنگی شدن به وجود میآید و مفهوم شخصیّت، لااقل تا حدودی نمایندهی جذب عناصر و موادّ موجود در محیط است.»(برک، ۱۳۷۰ : ۳۷۷) پس میتوان نتیجه گرفت که رفتار افراد، منعکسکنندهی فرهنگ هم میتواند باشد و فرهنگی جدا از افرادی که در اجتماع آن را دارا هستند وجود ندارد.
قبل از اینکه عناصر فرهنگی هشتبهشت ادریس بدلیسی مورد بررسی قرار گیرد لازم است مختصری از ترجمهی حال مصنّف و معرّفی کتاب هشتبهشت آورده شود تا خواننده بداند که با چه اثری روبرو خواهد بود و این اثر از کیست؟
معرفی ادریس بدلیسی
نام اصلی وی ادریس به همراه نام پدرش و تمامی القاب و عناوین، چنین است: «مولانا حکیمالدین ادریس مولانا حسامالدین علی البدلیسی.»(به نقل از بایراقدار،۱۹۹۱) «در برخی از منابع با لقب کمالالدین نیز از او یاد شده است.»(نفیسی، ۱۳۴۴: ۲۵۳)
دربارهی حیات ادریس بدلیسی و شخصیت علمی و سیاسی وی متأسفانه اطلاعات چندان زیادی در دست نیست. نه در آثار خود وی و نه در آثار کلاسیک بیوگرافیکی، اطلاعات مفصّلی در ارتباط با وی وجود ندارد؛ و اطلاعاتی که به دست داده شده، بسیار محدود و مختصر است[۱].
در مورد تاریخ تولّد ادریس بدلیسی در منابع هیچگونه ذکری نرفته است، ولی با ارزیابی و بررسی برخی از سرنخها میتوان احتمال داد که وی در ۱۴۵۲ و یا ۱۴۵۷م. و یا در سالی مابین این دو تاریخ به دنیا آمده است. زیرا خود ادریس بدلیسی در مقدّمهی اثرش “حقّالمبین” مینویسد که در آغاز جوانی(نوجوانی) در سال ۸۷۶هـ. ق/۱۴۷۲م. ملاجامی همراه کاروان حج به تبریز آمد. وی اطلاع یافت که پدرش با آنها ملاقات کرده است. (توکّلی، حسن، ۱۹۷۴: ۳) اگر فرض شود که در آن تاریخ ادریس بدلیسی جوانی بود ۲۰ـ۱۵ساله، در این صورت میتوان گفت که وی بین دو تاریخی که در فوق ذکر شد، به دنیا آمده است به نظر ما مناسبترین تاریخ نیز برای تولد وی سال ۸۵۶هـ. ق/ ۱۴۵۲م. باید باشد.
امّا در مورد محلّ تولّدش باید گفت که در منابع در این مورد سخنی روشن نرفته است. برخی از منابع نوشتهاند که وی اهل بدلیس(بتلیس) [۲] است. (خواجه سعدالدّین، همان: ج۴/ص۲۶۴ ؛ مستقیمزاده، ۱۹۲۸م.: ص۱۱۰) ولی این به این معنا نیست که به تأکید صحّت داشته باشد، زیرا چنین بیانی مشخص نمیکند که او متولّد بدلیس بوده باشد و میتواند به این معنی باشد که اصالتش از بدلیس بوده است، چون پدرش هنگام طفولیّت ادریس و در زمان نوجوانی وی، در دیاربکر در خدمت اوزون حسن آققویونلو بوده، و میتوان گفت که احتمال دارد که وی در دیاربکر به دنیا آمده باشد و تا زمانی که دلایل تاریخی قطعی در دست نباشد، نمیتوان گفت که زادگاهش دیاربکر بوده است، امّا چون نسبت بدلیسی دارد و در برخی از منابع نیز از او به عنوان “بدلیسی” یاد شده است. بنابراین میتوان گفت که با حدس قریب به یقین در بدلیس تولّد یافته است.
هنگامی که ادریس بدلیسی سالهای آخر عمرش را در استانبول سرگرم کارهای علمی و نوشتن آثارش بود، در تاریخ ذیحجهی ۹۲۶هـ.ق/نوامبر ۱۵۲۰م. اندک زمانی پس از فوت سلطان سلیم، در این شهر درگذشت. تقریباً تمامی مؤلفان، فوت وی را در استانبول نوشتهاند. پسر ادریس بدلیسی در مقدّمهای که برای “سلیمنامه”ی پدرش نوشته، آورده است که پدرش در ماه ذیحجهی سال ۹۲۶ هـ.ق فوت شده است، که درستترین تاریخ هم همین است. بعضی از مؤلّفان و نویسندگان معاصر نیز تاریخ ۹۲۶هـ.ق/ ۱۵۲۰م. را سال فوت ادریس بدلیسی ذکر کردهاند.[۳] با توجّه به تاریخ فوت وی ادریس بدلیسی در سنّ ۶۵ و یا حداکثر ۷۰ سالگی که چندان هم مسنّ نبوده، فوت کرده است. آرامگاه ادریس بدلیسی در سمت “محلّهی ایوب” امروزین در “کوشک ادریس” که به نام خود وی یاد شده، و یا در باغچهی مسجدی که همسرش زینب خاتون ساخته و وقف کرده، در محلّی که چشمه خوانده میشود، قرار دارد. (مستقیمزاده، ۱۹۲۸م: ۱۱۱)
گرچه از فوت ادریس بدلیسی و اثر وی به نسبت برخی از مؤلّفان و دانشمندان قرون قبل حدود ۵۰۰ سال بیشتر نمیگذرد اما متأسّفانه شخصیّت بزرگ علمی، ادبی و سیاسی ـ اجتماعی او به عنوان یک دانشمند کُرد فارسینویس آن طورکه شایسته است شناسانده نشده و در هالهای از گمنامی در لابهلای صفحات غبار آلود تاریخ مانده است. با این وصف با تکیه بر اطلاعاتی که میتوان از مطالعهی اثر مشهور او هشتبهشت در مورد زندگی و اوضاع اجتماعی زمان وی بدست آورد و نیز با توجّه به آنچه که دایرهالمعارفها، فرهنگها و فهرست نسخ خطّی در باب این شخصیّت ثبت کردهاند، این دانشمند ادیب را میتوان به قدر توش و توان معرفی کرد.
تبار ادریس
از قدیمالایام به ویژه در جهان اسلام چون عناصر نژادی چندان مهم به شمار نمیرفته، تقریباً تمام متفکران در حالی که مشرب و مذهب خود را آشکارا ذکر میکردند، نیازی نمیدیدند که آشکارا نژاد خود را بیان کنند.
از این رو ادریس با توجه به این رسم، همانند دیگر متفکران در مورد نژادش به آشکار و یا سرپوشیده چیزی در آثارش ننوشتهاست. با این وضع برخی از شرقشناسان، چون ادریس بدلیسی برخی آثارش را به عربی نوشته، او را “عرب” و برخی از آثارش را به فارسی نوشته او را “ایرانی” و چون اهل آناتولی شرقی بوده او را کُرد دانستهاند. شرقشناسان مشهوری نظیر “فرانتز بابینگر”F.B ebinger و هامرHammer که به ادریس زیاد پرداختهاند، نیز دربارهی نژاد ادریس بدلیسی مطلبی ذکر نکردهاند. شاید علّت بیان نکردن نژاد ادریس این بوده باشد که کُرد بودنش اظهرمن الشمس بوده است. اما آنچه مسلّم است ظاهراً هم خاستگاه و هم نامخانوادگی او و محل زندگی او دلایلی بر کُرد بودن او است. دانشنامهی جهان اسلام ذکر کرده که او “احتمالا” کُرد بوده است. ولی “فرهنگ سخن” کُرد بودن وی را تأیید کرده است و ذیل نام بدلیسی، ادریسBedlisi آورده: «مشهور به مولانا حکیمالدین ادریس، تاریخ نگارکُرد، در دربار آققویونلو، سلطان بایزید دوم و سلطان سیلم اول خدمت کرد.»(انوری، ۱۳۸۷: ذیل ادریس بدلیسی) در منابع آمده که ادریس بدلیسی از یک خانوادهی اصیل بدلیس بوده است.( قراخان، ۱۹۵۳: ۲۳۵)؛(قراخان، ۱۹۸۰: ۹۸)
در هیچ یک از منابع نام مادرش ذکر نشده است. ولی از نام پدرش در منابع یاد شده است. پدرش مولانا شیخ حسامالدین البدلیسی است که مردی فاضل و عالم و اهل تصوّف و عرفان بوده است. «ادریس یک عمو داشته که او هم فرزند ذکوری داشته است. زیرا ادریس بدلیسی در سال ۱۵۱۱م. به همراه پسر عمویش که امیر الحاج بوده عازم حج شده.»( شکری، ۱۹۳۴: ۱۰)
شرفخان بدلیسی و ادریس بدلیسی
شرفخان بدلیسی یکی از مورّخان بنام کُرد مؤلّف شرفنامه(تاریخ امیرنشینان کُرد) در چندین جای این کتاب از ادریس نام میبرد. در اوّلین برخورد با نام بدلیسی معمولاً سؤالاتی از این قبیل پیش میآید. آیا ادریس فرزند شرفخان بوده است یا نسبتی دیگر داشتهاند؟
در جواب این پرسش باید گفت، با توجّه به تاریخ تولّد شرفخان ۱۵۴۳م. و تاریخ فوت وی که به گفتهی یکی از احفاد و بازماندگان شرفخان ـ ضیا شرفخان ـ ۱۶۰۳یا ۱۶۰۴ م. برابر با ۱۰۲۵ هـ.ق یعنی حدود ۴۰۶ سال پیش از این بودهاست. (شرفالدّین بدلیسی، ۲۰۰۶م.: ص۵۵۹) درحالی که به عقیدهی بیشتر محقّقین حکیم ادریس بدلیسی در حدود سالهای ۹۲۶ الی ۹۳۰ فوت شده که این تاریخ نشان میدهد وقتی ادریس فوت شده، شرفالدّین بدلیسی ۲۳ سال بیشتر نداشته است، پس منطقی است اگر بپذیریم که شرفالدّین نمیتوانسته پدر ادریس بوده باشد چون با توجّه به تاریخ فوق، تولّد ادریس(۱۴۵۲م.) ۹۱ سال با تولّد شرفخان فاصله داشته است. یعنی ادریس در قرن نهم و دهم هجری میزیسته و شرفخان در قرن دهم و یازدهم و امّا در جواب سؤال دوم که آیا نسبت دیگری با شرفخان دارد یا خیر باید گفت که شرفخان در هیچ جای شرفنامه از نسبت داشتن با ادریس حرفی به میان نمیآورد و فقط از او به عنوان یکی از دانشمندان و حکیمان بدلیس در دورهی سلطان بایزید و سلطان سلیم اوّل یاد میکند. او هم ادریس را اهل بدلیس دانسته است (شرفالدّین بدلیسی، ۲۰۰۶م.: ۴۵۸ـ۴۵۱).
در شرفنامهی شرفخان بدلیسی در دو مبحث در مورد ادریس اطلاعاتی به دست دادهشده است. یکی زندگینامهی ادریس و دیگری جنگ چالدران و نقش ادریس در آن جنگ است.
اینک گوشههایی از زندگی ادریس به قلم شرفخان بدلیسی: «مولانا ادریس حکیم، ولد مولانا حسامالدّین است که مدّتها منصب انشاء سلاطین آق قویونلو بدو متعلق بوده و آخر به ندیمی مجلس سلطان سلیمخان سرافراز گشته در فتح مصر در رکاب نصرت انتساب سلطانی بوده در آنجا قصاید غرّا در مدح سلطان گفته و این ابیات را در یکی از قصاید خود درج کرده و در آن اظهار شکایت میکند:
| کساد نقد من از جهل تا به کی رایج بر آسمان علوم آنکه هست معراجش |
چو صاف و ناسرهی فضل را تویی معیار چگونه رفعت ادریس را کند انکار |
و تاریخ فارسی در آثار و احوال سلاطین عثمانی نوشته و قانون ایشان را در آنجا درج کرده و الحق که در آن نسخه، دادِ فصاحت و بلاغت داده، توان گفت که در سلاست و روانی او را نظیری نیست، چون مبنی بر احوال هشت نفر از سلاطین است موسوم به هشت بهشت گردانیده و قریب به هشتاد هزار بیت است، و در محلّی که شاه اسمعیل خروج کرده مذهب روافض را رواج داد. مولانا ادریس تاریخ آن را مذهب ناحق یافت و چون این قصّه مسموع شاه شد، مولانا کمالالدّین طبیب شیرازی را که مصاحب و ندیم مجلس خاص بود، فرمود به مولانا بنویس و سؤال نمای که این تاریخ را او گفته است یا نه؟ مولانا به امتثال امر مبادرت نموده مکتوبی مشتمل بر انواع لطایف و ظرایف به مولانا ادریس نوشته ارسال نموده، مولانا چون بر مضمون مکتوب اطلاع مییابد میگوید که بلی من یافتهام اما ترکیب عربیست مَذهَبُنا حق گفتهام، شاه اسماعیل را اداء مولانا خوش آمده حکم همایون به جهت طلب مولانا و ترغیب ملازمت خود کرده مولانا از آن ابا کرده و این قصیده که چند بیت ازو ایراد میشود در معذرت گفته به خدمت شاه فرستاده. نظم:
| مرا میدان ابا عن جد غلام خاندان خود ز تلمیذان جدّ ثانی شاه است والد هم طریق بندگی خاصّ من با شاه حیدر هم ز حسن اتّفاق است این که در آیات فرقانی |
که جدّم خادم جدّت به راه قدس چاکر شد که علم ظاهر از وی دید و باطن زو منوّر شد زحسن اختلاط بنده همچون شیر و شکر شد به هر جا نام اسمعیل به نام بنده همبر شد…» |
(بدلیسی، ۱۳۶۴: صص۱۷۷، ۴۴۸، ۴۴۹، ۴۵۰، ۵۳۷ و ۵۳۸)
در ادامه در مورد ابوالفضل افندی ولد ادریس نیز چنین میآورد: «در کتاب شقایقالنعمانیه آمده است: عالم فاضل مولی ادریس بن حسامالدّین بدلیسی در دیوان بعضی از امرای عجم موفّق و مشغول به کار بود و چون فتنهی ابن اردبیل واقع شد، به مملکت عثمانی(روم) رفت و سلطان بایزیدخان برای او نهایت احترام قایل شد و شهریه و سالیانه برای او تعیین کرد و بدلیسی زیر توجّه و حمایت او زندگی خوشی داشت. و سلطان به او فرمان داد که تاریخ آلعثمان را به فارسی بنویسد. پس آن را تصنیف کرد، چون او در انشای فارسی بر پیشینیان تفوّق داشت و شخصی بینظیر و قرین بود و هیچ کدام از ادبا و نویسندگان بعد از او به پایهی او نرسیدند. او رسایل عجیبه در مسایل و مطالب متفرقه دارد که شمار آنها ممکن نیست. خلاصه او از نوادر روزگار و نوابغ اعصار بود، و در اواخر سلطنت اعظم سلیمخان به جوار رحمت حق انتقال یافت.»(نقل از: مدرّس، ۱۳۶۹: صص۷۵ـ۷۴).
تصنیف کرونولوژیک آثار ادریس بدلیسی
«۱ـ آثار موجود
۱ـ رسالهی خزانیّه: به نظر میرسد نخستین اثر ادریسبدلیسی است و قطعاً بعداز سال ۱۴۷۸م. نوشته شدهاست.
۲ـ رسالهی بهاریّه یا “ربیعالابرار”: این اثر چون در اوخر دورهی فرمانروایی سلطان یعقوب آققویونلو نوشته شده است، بنابراین به احتمال باید حدود سال ۱۴۹۰م. نوشته شدهباشد.
۳ـ مناظرات الصّوم و العید: این اثر در خلال سال ۱۵۰۲م. نگارش یافته است.
۴ـ هشتبهشت: نگارش این اثر در سال ۱۵۰۲ شروع و در سال ۱۵۰۵م به پایان رسیده است. محتوای کتاب هشت بهشت شامل شرح زندگانیِ هشت سلطان از سلاطین عثمانی است که از عثمان بیگ غازی آغاز و به سلطان بایزید دوم و جلوس یاووز سلطان سلیم ختم میشود.
۵ـ ترجمه و تفسیر حدیث اربعین: با توجّه به اینکه این اثر پس از پنجاه سالگی مؤلّف آغاز به نگارش درآمده است، بنابراین، تاریخ نگارش آن باید بعد از سال ۱۵۰۲م. و در دورهی سلطان بایزید دوم باشد.
۶ـ ترجمه و نظم حدیث اربعین: این اثر نیز در دورهی سلطان بایزید دوم، و بعد از سال ۱۵۰۲م. باید نوشته شده است.
۷ـ مرآهالجمال: در دورهی سلطان بایزید دوم و به تخمین در فاصلهی سالهای ۱۰ـ ۱۵۰۸م. نوشته شده است.
۸ـ حاشیه علی تفسیر بیضاوی: در دورهی سلطان بایزید نوشته شده است، ولی ذکر تاریخی دقیق و قطعی دشوار است.
۹ـ شرح اسرار الصّوم من شرح اسرار العباد: این اثر در سال ۱۵۱۱م. در مکّه نوشته شده است.
۱۰ـ رساله الباء عن مواقع الوبا: حدود سال ۱۵۱۲م. نوشته شده است.
۱۱ـ حقّالمبین فی شرح حقّالیقین: در فاصلهی سالهای ۱۴ـ۱۵۱۲م. نگارش یافته است.
۱۲ـ مرآهالعشاق: در دورهی سلطانسلیم اوّل و به احتمال حدود سال ۱۵۱۵م. نوشته شدهاست.
۱۳ـ مناظرهی عشق با عقل: تعیین تاریخی دقیق برای نگارش آن دشوار است.
۱۴ـ ترجمهی حیاهالحیوان: در فاصلهی سالهای ۱۵۱۸ـ۱۵۱۷م. نوشته شدهاست.
۱۵ـ رساله فیالنفس: تعیین تاریخ دقیق نگارش آن دشوار است.
۱۶ـ قانون شاهنشاهی: از آخرین آثار ادریسبدلیسی است و به احتمال حدود سال ۱۵۲۰م. نوشته شدهاست.
۱۷ـ سلیمنامه: این اثر نیز از آخرین آثار مؤلّف است که در سال ۱۵۲۰م. هنوز به پایان نرسانده بوده.
۱۸ـ قصاید، منشآت و مراسلات.
۱۹ـ مجموعهی منشآت.
۲۰ـ المنشآت: این سه اثر اخیر، آثار حاوی اشعار و نامههای ادریسبدلیسی هستند. این اشعار و نامهها در زمانها و تاریخهای مختلف نوشته شدهاند.
۲ـ آثار مفقوده
۲۱ـ شرح حاشیهی تجرید.
۲۲ـ ردیّهای بر رافضیان.
۲۳ـ کنزالخفی فی بیان مقامات صوفی.
۲۴ـ تحفهی درگاه عالی.
۲۵ـ شرح فصوصالحکم.
۲۶ـ شرحالخمریّه.
۲۷ـ شرح منظومهی گلشن راز.
۲۸ـ رساله در اباحت اَغانی.» (به نقل از: بایراقدار، ۱۹۹۱م.)
جلوههایی از فرهنگ ایرانی در متن هشت بهشت( مقدمه، بهشت اول و بهشت دوم)
تصحیح متون خطّی، بررسی، تدقیق و تأمّل در آن یگانه راه مطمئنِ تحقیق و پژوهش فرهنگ و تاریخ علم اسلام و ایران است. برای به دست آوردن دُرر ثمین و پر بهای فرهنگ و تمدّن ایران و اسلام و ایران اسلامی باید در دریای پُرجذبه و پُرتلاطم متون خطّی و کتب قدیم غوّاصی کرد و به تصحیح، تحقیق، احیا و نشر این مواریث گرانسنگ، همّت گمارْد تا اندیشههای مدوّن تاریخ تمدّن ایران و اسلام را به جهانیان عرضه کرد.
منظر نظم ارچه بود طُرفه کاخ عرصهی نثر است فضایی فراخ
(ادریس بدلیسی، نسخهی خطی)
باورهای دینی و عرفانی
از متن هشتبهشت چنین برمیآید که مؤلف علاقهی بیش از حدی به این داشته که به رسم نویسندگان و مورّخان مسلمان ایرانی، کتابش را به آیات و احادیث مزیّن سازد و آغاز کتابش را با بهرهگیری از آیات به تحمیدیه و ستایش پروردگار و پیامبر و آل و اصحابش آراسته گرداند. مثال زیر آغاز کتاب هشت بهشت است. تنها در چند سطر اول چندین آیه از قرآن کریم را تضمین کرده است که در پاورقی جهت وضوح بیشتر، اصل آیات ارجاع داده شده است. شاهد زیر نشان میدهد که وی متأثر از مؤلفان و منشیان ایرانی قرآن را اساس و دستمایهی کتابش قرار داده است:
«تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ[۴] حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ[۵] نِعْمَ الْمَوْلَی وَنِعْمَ النَّصِیرُ[۶] فَسُبحانَ من دامَ سُلطانه به ملک قدیم و عزّ مقیم لَهُ الْحُکْمُ[۷] و الملک و الحکم فیما یشآء به لطف عظیم و فضل عمیم، ای سلطان ملک لمیزل…. الهی تو آن قادر پرتوان و فاعل مختاری و آن پروردگار جهانِ نهان و آشکار که حُکم حِکمت اشعارِ یَفْعَلُ اللّهُ مَا یَشَاء[۸] وَیَخْتَارُ[۹] بر طومار مطویِّ فلکِ دَوّار و بر اوراقِ منثورِ لیل و نهار نگاشتهی قلم مصالحمدار و مرقومِ کلکِ حقایقنگارِ تست و تو آن قاهر شدیدالانتقامی و آن حاکم حکیم ماضیالاحکام که تیغ جهانگیر أَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ[۱۰] را هر روزه در تجدید تحدید به هسان الماسسان یَفْعَلُ اللّهُ مَا یَشَاء[۱۱] و یَحْکُمُ مَا یُرِیدُ [۱۲] به مالک رقابی سرکشان عبید عنید بر گماشتن شایستهی کارفرمایی دست اقتدار و سزاوار قوّت ایادی اختیار تست.» (پایاننامه صص۱۲۵ـ ۱۲۷)
یکی از ویژگیهای سبکی ادریس از جنبهی فکری گرایش او به عرفان ایرانی و تعمّق و تأمّل در کار جهان است. برای نمونه در مرثیهی سلیمانپاشا فرزند اورخانبیگ ابیاتی حکمتآمیز در مذمّت دنیای فانی سروده است که برای نمونه به آوردن چند بیت از آن اکتفا میکنیم:
| ای دل مجو به منزل گیتی قرار خویش آزاده شو که پیشترت همرهان شدند غافل مشو ز چنگل تیر عقاب مرگ ای سرخوشانِ مجلس عشرت به باغ دهر |
وز رهروانِ ملکِ عدم کن شمار خویش بگذار ناتمام همه کار و بار خویش کو ناگهان ز پای درآرد شکار خویش باید به جام مرگ شکستن خمارِ خویش (ص۷۱۶) |
ادریس بدلیسی در عرفان که یکی از عناصر فرهنگی محسوب میشود پیرو عرفان ایرانی طریقت مولویّه بوده است رگههایی از عرفان مولانا را در جای جای هشتبهشت به خوبی میتوان دید. برای مثال در مورد عزّت یافتن کلاه اسکوف یا اسکوب که خاصّ متصوِّفه در قونیه بوده و خاصّ خانقاه حضرت مولانا، بسیار با عزت و احترام بحث میکند و در بیان فتوحات غزوات شاهزاده سلیمانپاشا از مداین و قلاع ممالک رومایلی و توفیق تسخیر قلعهی قوکور حصار و کلیبولی و غیرذلک چنین بازگو میکند که حتی پادشاه وقت این کلاه را به عنوان فخر و عزتی برای خود پذیرفته است:
«…و بعد از ادای سپاس و شکرانهی اینچنین نعمت نصرت و اغتنام و استدامت مزایاء عنایات و انعام منعم بردوامِ حکم فرمود که در مقابلهی این عطیهی افسر دولت و شاهی که بر فرق اخلاص ما نهادهاند و این جمله اسباب سرفرازی و کامکاری ملکی و جاهی که به محض عطیّهی الآهی به ما دادهاند همه از برکت ارادت و به وسیلهی مَحَبَّتِ خرقهپوشان و تاجورانِ اهل فقر و تجرید و ارباب معارف توحید خصوصاً آن خسرو عاشقان ملک حقایق و تحقیق خداوندگارِ مجاهدان طریق توفیق مولانا جلالالحق والدّین محمّد رومی ـ نوِّرالله سِرنا بنورهِ کلّ لیلتی و یومی ـ میدانیم چرا که در آن ولا که به این سفر جهاد شاهزاده را تصمیم عزیمت شده بود و از مردان حق استمداد همّتِ و استدعای دعا مینمود، یکی از خلفا و درویشانِ حضرت مولوی، آن کلاه زرّین مکیال را که از نمد به قانون لباس و کسوت درویشان مولوی بود، به هدیه آورد و شاهزاده به آن کلاه فقر که تاج فخر سلاطین است، تیمّن و تفاّل کرد که بیت:
| جهان را به دست تصرّف دهیم | چو بر فرقِ الفقر فخری نهیم |
چون به خاصیّت اخلاص و صفای عقیدت شاهزاده را سرفرازی دینی و دنیوی روی نمود، همان تاج را اندازه و پیمانهی عطا و احسان خود فرمود و هم آن کلاه را از زرِ سرخ جهتِ تعظیم به طلادوزی تزیین نمود، بلکه تمام مقرّبان و همنفسان و محرمانِ خود را به آن آیین تاجی زردوز تعیین فرمود و کلاه سرداران سپاه مجاهدان رفیق خود را به خود همرنگ کرد و جهتِ اظهارِ خلوصِ مخالصت از زرِ خالص به همان آیین و زینت میان لشکریان خود به ظهور آورد که، نظم:
| ملک و دولت ز دل زندهدلان یافتهام | عَلَم از عالم این طایفه برخواهم کرد |
و چنان مروی است که از آن روز باز رسمِ شاهانِ آلعثمان و عادات و آیین خواصّ خدّام ایشان این شیوه شد، که کلاه نمدین سفید را به زردوزی مزیّن سازند و آن را کلاه اسکوف نام نهاده سر سروری را به آن تاج برافرازند و خود را درین لباس، کسوتپوشِ سلسلهی درویشان حضرت مولوی دارند و…»(پایاننامه، ص ۶۹۶ـ ۶۹۷٫)
و نیز از الهامات غیبی سلاطین عثمانی هنگام مبارزه با کفرهی جائر و پیروز چنگیهای سلیمان پاشا و اروخان بیک در سایهی الهامات و کرامات او بحث میکند.
«و تتمّهی تکملهی لطایف الطاف الآهی و بقیّهی هدیهی عون عنایات نامتناهی درین فیروزی لشکرِ اسلام آن بود که از جمله سی کشتی مرتّب با سپاه مکمّل که در هر کدام پانصد و ششصد مرد آراسته بودند و…میخواستند که راه آمدشد غازیان را از جانب انادولی و خدمت نواب اورخانخان منقطع سازند و… چون آن لشکریان دریا در آمدن کشتیها با لشکر کفّار سابق به جنگ سابقه عهدی بسته بودند و با یکدیگر در موعد معیّن جهت دفع سپاه اسلام عقودِ بیعت و موافقت بهم پیوسته بودند از استماع خبر هلاک و خسار همعهدان خود و از هم گسستن جمعیّت ایشان انکسارِ تمام به خواطر آن طایفه دریایی رسید و از هبوب این باد مخالف از نفسِ سرد همدمانِ سفاین دواعی ایشان به ساحل نجاح نیارمید و روی اِدبار علیالفور به جانب فرار نهادند و از غایت ناامیدی چون کشتیشکستگان در لُجّهی دریای حیرت و خسارت افتادند و حبابوار زورقِ زندگانی را از تند باد حادثه به آب دادند و موج کردار از کشتی وجود خود به امید نجاه به کنار ساحل نیفتادند چون به تأییدات غیبیّه احوال دشمنان دین به تفرقه و پریشانی انجامید».(همان، ص۷۲۱-۷۲۳)
از ویژگیهای بارز فکری و زبانی حکیم ادریس در نثر و نظم به سبک جوینی و وصاف و بیشتر نویسندگان و مورخان ایرانی، رعایت عفّت کلام است؛ او از واژههای مبتذل و خلاف شئون اخلاقی استفاده نمیکند، حتّی در جاهایی که خواسته کسی را هجو کند هجوی ملایم دارد. برای مثال جایی که نوبتِ امارت به عبدالمَلِک مروان رسید، او هم آرزوی فتح قسطنطنیه را داشت. لذا لشکر عظیم به روم فرستاد و سپهسالاری لشکر را به تقلید معاویه و یزید، به ولد خود مسلمه داد… و به شوکت و قدرت تمام به محاصرهی قسطنطنیه از دریا عبور کردند اما مسلمه نفاق کرد و با کفّار لئیم پیمان بست که به رسم فتح علی ملأالنّاس فقط اذان و گلبانگ دین محمّدی گوید و برود. ادریس به این جای داستان که میرسد مسلمه را به صورت ذیل هجو میکند: «…منقصت مردانگی او در راه حق از تاء تأنیث لفظی او پیداست و حالت نفاقی و تلبیس حقیقی او از آن لفظ مسلمانانه و سیرت ملحدانهی او هویداست…».(پایاننامه ، ص۳۴۷)
مؤلّف در بیان احوالات عاشق و معشوق و مسائل غنایی هم شئونات اخلاقی را کاملاً رعایت کرده و پایبند اعتقادات دینی خود است. برای مثال در تعلّق تعشّق به عشق مجازی عثمان بیگ، اوّل عشق را از جنبهی عرفانی و معنوی ستایش میکند و آن گاه سفارش میکند که همانطور که عثمان بیک بیمشورت پیر در این راه پر مخاطره نیفتاد لازم است ضمن تجربهکردن عشق مجازی از وجود پیر نیز بهره برد.
| رَو در رخ دلبری نگه کن چون شاه شنود قولِ مرشد ناگه ز حرمسرای عشّاق شه چونکه به حسن یک نظر کرد |
و آنگاه به کوی عشق ره کن بخت از ره عشق شد مساعد یک لمعهی حسن زد بر آفاق عشقش به درون جان اثر کرد |
(همان،ص۳۰۱)
زبان و ادبیات فارسی به عنوان یکی از اصلیترین عناصر فرهنگی در عثمانی
حیات فرهنگی هر ملّت، در عین اینکه ریشه در باورها و ارزشهای فرهنگی خود آن ملّت دارد، از فرهنگ و تمدّن ملّتها نیز متأثّر است.
«از تجدّد و انقلاب لغویّون هند که بگذریم ـ سایر ادبای هند به طور کلّی از نویسندگان ایران پیروی میکردند و این پیروی نه تنها در هندوستان بلکه در خاک عثمانی هم رواج داشت و ادبیات پارسی در استانبول* از دیر باز متداول و زبان علمی ـ ادبی و دیوانی عثمانیان بود و با زبان تازی رقابت میکرد، سلاطین آلعثمان به فارسی شعر میگفتند، مراسلات درباری عثمانیان غالباً به پارسی بود، فقط در موقع قهر و خشم به ترکینامه مینوشتند، منشآت فریدونبیک گنجینهی این آثار است و تأثیر زبان فارسی در زبان ترکی عثمانی نه به درجهای است که بتوان در سایر السنه نظیری برایش جست»(بهار، ۱۳۸۰: ص۴۳۱).
«انقراض ایلخانان مغول در سنهی ۷۵۰هـ..ق موجب آن گردید که حکومتهای محلّی کوچک و بزرگ به وجود آیند، مانند آلجلایر در بغداد و قرهقویونلو در آذربایجان و آققویونلو در دیاربکر و آذربایجان و عثمانیان در آسیای صغیر و طغاتیموریان در طبرستان و آلمظفر در فارس و یزد و کرمان و سربداران در خراسان غربی و آلکَرْت در هرات و غور و… و جای دولت مرکزی که بتواند این کانونهای مختلف را مانند عصر ایلخانان اداره کند، خالی مانده بود، بنابراین کانون تهاجم صحرانوردان یعنی ماوراء النهر(لانهی زنبور) بار دیگر به شرارت برخاست. که اثر زخم این شرّ کمتر از زخم چنگیز نبود و آن یورش تَمَرلنگ(امیر تیمور گورکان) است.»(همان، ۱۳۸۰: ص۴۳۱)
«وقتی تمدن ایران اسلامی از طریق خراسان بزرگ (مرکز فرهنگ و تمدن ایران) ضمن عبور از ماوراءالنّهر بر سرزمین ترکان قدم گذاشت و ترکان از طریق ایرانیان با اسلام آشنا شدند، بر میزان الفتها افزوده شد و دو ملّت که تا آن روز روابط خود را اغلب بر مبانی مادی استوار میکردند، متوجّه بُعد معنوی قضیه شدند و علاقهی بیشتری به فرهنگ ایران پیدا کردند؛ برای بیان احساسات خود از فارسی الهام گرفتند و همچون عربینویسی که در ایران قدیم مظهر برتری به شمار میآمد، فارسینویسی را بدون اعراض و اعتراض پذیرفتند و از وجوه امتیاز شمردند. آنان فارسی را وسیلهای برای ایجاد الفت و افزایش همبستگیها دیدند و هرگز نیاندیشیدند که این زبان در پی سلطهی سیاسی یا تحمیل فرهنگی قدم بردارد. فارسی در انتقال به سرزمین ترکان با مشکلی چندان روبه رو نشد. زیرا ترکان در روند مهاجرت به غرب، مدّتها در سرزمین ایران مانده و با عناصر تشکیل دهندهی فرهنگ ایران زمین، از جمله فارسی تا اندازهای آشنا شده بودند.
از میان مهمترین عوامل ایجاد عُلقههای فرهنگی میتوان به زبان اشاره کرد که وسیلهی اصلی ارتباط است و در کنار مؤلّفههایی چون دین، فولکلور و عرف و عادات نقش اساسی در تکوین و ترویج همبستگیهای اجتماعی بازی میکند. فارسی که محمل فرهنگ و تمدّن ایرانی است، به سبب قدرت و توانایی که دارد، به مرور در فرهنگ و زبان سایر ملّتها از جمله ترکان رخنه کرد. اگر میزان قدرت و توان زبان را شاخص اصلی در تعاملات فرهنگی تلقی کنیم، در مییابیم که چرا واژههای بسیاری از فارسی وارد زبان ترکی شده است. ترکان بر حسب موقعیت جغرافیایی، مناسبتهای تاریخی، همسازیهای فرهنگی و شرایط و عوامل اجتماعی، روابط پیوسته با ایرانیان داشتهاند. عدّهای از تاریخنویسان به استناد سنگ نبشتههای بهدست آمده از نقاط مختلف آسیای صغیر اعتقاد پیدا کردهاند که فرهنگ ایرانی از قرنها پیش در میان ترکان ریشه دوانیده و آسیای صغیر مدّتها تحت ادارهی هخامنشیان بوده است. ولی آنچه مسلّم است نفوذ واقعی فرهنگ ایران در آسیای صغیر، کمی پیش از استقرار حکومت سلجوقیان آغاز شد و به تدریج عنوان فرهنگ غالب را در دیار روم کسب کرد. وقتی سلجوقیان پس از نبرد ملازگرد(۴۶۴ هـ.ق/۱۰۷۱م.) قدرت را در دست گرفتند، در کنار زبان عربی که به عنوان زبان علم عزیزش میداشتند، فارسی را به عنوان زبان رسمی پذیرفتند.»(برگرفته از سایت آنکارا:www.ankara.icro.ir )
«نفوذ زبان درجات متفاوت و گوناگونی دارد و به اشکال و انواع مختلف صورت میگیرد. مهمترین راههای نفوذ یک زبان در زبان دیگر از این قرارند:
ترجمه از زبانهای خارجی در همهی بخشهای اجتماع به ویژه بخشهایی که مستلزم سرعت عمل است از عوامل جدید نفوذ زبان به شمار میرود.»(ولی، ۱۳۷۴:ص۱۹).
ضمن اینکه موارد فوق باعث گسترش زبان یک سرزمین در سرزمین دیگر میشود، یکی از موارد تأثیرپذیری، ترجمه، تألیف و تصنیف نویسندگان، شعرا و دانشمندان یک مملکت است. همانطور که ادریس با نوشتن تاریخ آلعثمان(هشتبهشت) به زبان فارسی، ضمن خدمت به زبان و ادب فارسی نشان داد که سلاطین عثمانی تا چه حدّ مشتاق این بودهاند که تاریخ حکومتشان به زبان فارسی نوشته شود و نیز نشان از این دارد که سلاطین عثمانی تا چه حدّ به اهمیّت و فخامت زبان و ادب فارسی پیبرده و واقف بودهاند، از آن لذّت میجسته و به این زبان شعر میسرودهاند و بالاخره دستور میدادهاند که تاریخ وقایع زندگی و فتوحاتشان به این زبان عذب و شیرین نوشته شود. برای نمونه شاهزاده جم سلطان برادر سلطان بایزید دوم ـ همان شخصی که دستور داد ادریس هشتبهشت را تألیف کند ـ خود صاحب دیوان شعری است که حاوی اشعار فارسی او است به نام دیوان جم سلطان. ابیات زیر از دیوان جم سلطان برای نمونه آورده شدهاست که در واقع به استقبال غزل مشهور«ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما» از خواجه حافظ شیرازی، رفته است:
| «بر سر گل تا عیان شد خطّ ریحان شما گر نه قربانم کنی بهر هلال ابرویت قطرهی خون چیست آیا پیش پیشانیّ تو |
رشک نقش هشت جنّت شد گلستان شما خون من بر گردنت دستم به دامان شما… شد مگر بیچاره جم امروز قربان شما» |
(جم سلطان، ۱۳۸۰: ۱۱۷)
از ظرافتهایی که در تأثیرگذاری فرهنگی ایران بر ادریس بدلیسی فارسینویس ورای مرزهای ایران نقش به سزایی داشته است، میتوان به شعر و ادبیات ایرانی و شهرت و نفوذ جهانی آن در ورای مرزها اشاره کرد. برای روشن شدن مطلب فقط به آماری که از میزان کاربرد شعر شعرای ایرانی در مقدمه، بهشت اول و بهشت دوم ادریس بدلیسی به خواننده آگاهی کامل میدهد اشاره میشود. در بررسی تعداد ابیات موجود در مقدّمهی مؤلّف، بهشت اوّل و بهشت دوم نتایج ذیل حاصل شد:
ـ کل ابیات موجود(فارسی و عربی): ۱۲۹۵ بیت و ۷ تک مصراع.
ـ تعداد ابیات فارسی ۱۱۹۸ بیت و ۷ تک مصراع با ذکر نام شاعر به شرح ذیل:
| مؤلّف(ادریس): ۵۶۲ بیت
نظامیگنجوی: ۲۱۸ بیت سنایی غزنوی: ۶۶ بیت سعدی شیرازی: ۴۴ بیت حافظ شیرازی: ۳۸ بیت و ۱ تک مصراع مولوی: ۳۰ بیت سلمان ساوجی: ۱۴ بیت فردوسی: ۹ بیت اوحدی مراغی: ۶ بیت عبدالرّحمان جامی: ۵ بیت و ۱ مصراع خیّام نیشابوری: ۴ بیت(دو رباعی) انوریابیوردی: ۳ بیت |
امیر معزّی: ۲ بیت
امیر خسرو دهلوی: ۲ بیت عطّار نیشابوری: ۲ بیت فخرالدّین عراقی: ۲ بیت کمال خجندی: ۲ بیت بابا افضل کاشانی: ۲ بیت قاسم انوار: ۲ بیت خاقانی شروانی: ۱ بیت ظهیر فاریابی: ۱ بیت شیخ محمود شبستری: ۱ بیت شیخ بهایی: ۱ بیت
|
پس از جستجو در بیش از ۱۵۵ دیوان از شعرای مختلف، سرایندهی ۱۷۹ بیت و ۳ تک مصراعی فارسی یافت نشد. به چند نمونه از ابیاتی که ادریس بدلیسی از شعرای بنام ایرانی انتخاب کرده و در ضمن نثر خود آورده توجه کنید:
«و بیست و چهار سال سلطنت کرد و در سنهی اثنین و ستمایه او نیز کوس رحیل به درگاه مَلِکِ جلیل فروکوفت و این نکته به زبان حال میگفت. بیت:
| که در تخت ملکش نیامد زوال | نماند به جز ملک ایزد تعال[۱۳] |
و بعد از سلطان رکنالدّین، پسرش قلیج ارسلان را به سلطنت نشاندند.»(پایاننامه،ص۲۸۳)
«بعد ازو سلطان قلیجارسلان ولدِ سلطان مسعود بر تخت پدری جلوس نمود، بلکه در روش عدل و احسان بر پدر افزود. بیت:
| همان رسم پدر برجای میداشت | رهش[۱۴] بر دست و دین بر پای میداشت[۱۵] |
و او را ده پسر سعادتمند بود و هر یکی را در کشوری از ملک خود به حکومت نصب نمود» (پایاننامه،ص۲۸۳)
اعداد داخل نمودار نمایانگر تعداد ابیات موجود در متن نسخهی خطی هشت بهشت،(مقدمه، بهشت اول و بهشت دوم) است.

عروسی:
جشن عروسی در بین ایرانیهای مسلمان از دیر باز با مراسم و آداب خاصی همراه بوده از جمله اینکه مراسم عروسی طبق آیین مبین اسلام با حضور چند نفر شاهد و افراد سرشناس و بزرگان قوم برگزار میشده است تا رسمیت بیشتری به آن داده شود. معمولاً در قدیم هفت روز را پایکوبی میکردند اما در بین اکراد ایرانی، امروزه سه روز رسم پایکوبی را بر پای میدارند. ادریس در مورد عروسی دختر یکی از شخصیتهای تاریخش به نام کوسهمیخال میگوید:
«…روزی کوسهمیخال را عروسی بود که دختر خود را به ولد تگور(تکفور) فلانوس نکاح مینمود و همگی امرا و حکّام همسایه را دعوت کرد و عثمانبیگ نیز التماس حضور را به ظهور آورد چون خاطر او نزد عثمانبیگ به غایت مرعی بود، به وعدهی معیّن مقرّر کرد که منزل کوسهمیخال را مشرّف سازد و سایهی دولت بر خانوادهی او اندازد و…» (همان، ص۴۰۳) «…چون روز موعودِ عروسی رسید و عثمانبیگ با اقوام خود اندیشهی مصالح مبارکبادی آن مجلس دید، بعد از جمیع ملوک و حکّام اطراف به آن مجمع سرور خرامید و سه روز او را دران عروسی اختلاط معاشرانه و نشست و برخاستِ همدمانه با آن ملوکِ طوایف اتّفاق افتاد و تمامی را به مکارم اخلاق و به لوازمِ عطا و انفاق صید خواطر کرد و دل آن قومِ رمندهطبع را به دامِ انعام به دست آورد…» (همان، ص۴۰۴)
مثالی دیگر از اشاره به مراسم عروسی، بردن گوسفند و تُحَف است جهت تهنیت چنانکه در بین ایرانیان از دیر باز رسم بوده است:
« و عثمانبیگ بیشتر از وصول موعد جمعیّت و اختلاط جهت اظهارِکمال محبّت و ارتباط به حکمِ تَهادّوا تَحابّوا یک گلّه گوسفند فربه جهت تهنیّت عروسی با بعضی دیگر از تُحَف و طُرَف فرستاد و به حضور مجلسِ سور و سرور روزی معیّن وعده داد…» (پایاننامه، ص۴۰۹)
نوروز:
نوروز که جشن باستانی ایرانیهاست، در میان سرزمینهای مجاور ایران نیز همان قدر و منزلت را داشته که در بین ما ایرانیها تا جایی که در تاریخ هشتبهشت مؤلف اذعان داشته که فتح قلعهی کبری حصار را مصادف با موسم فرخندهی بهار و نوروز و سرسال بیان کردهاست و به شیوهی بسیار زیبایی آن را توصیف کرده است:
«در بیان توجّه عثمانی به فتح قلعهی کبریحصار و تسخیر آنجا با توابع از قلعهی مرمره و غارت نواحی دور و نزدیک [و توجه به استبنای قلعهی طارغای جهت] مصلحت تسخیر مملکت و حصار ازنیک فرخندهزمانی که مقرون به تازگی نوبهار دولت و اقبال است و خجسته اوانی در نوروز و سرسالی که متّصل به دولت بیانفصال است که سپاه توانایی قوای طبیعی از ترکتازِ باد خزان و از مشتات کهوف و اکنان قشلاقنشینان زمستان عالم غیب نورسیده باشند و جوانان تازهروی باغ از تنگنای حصارِ توی بر توی شداید روزگار رسته و…» (پایاننامه، ص۴۲۷)
در جایی دیگر نوشتهاست عثمان بیک دستور داده است که به رسم شکرگزاری از پروردگار و نعمتهای بیکران بهاری بهتر آن است که در بهاری اینچنین غزای کفرهی جائر بیاغازیند. هر چند این سوال پیش میآید که آیا خونریزی در آغاز بهار میتواند خوشایند و انسانی باشد؟ و آیا میتوان به توجیهی دینی بسنده کرد که غزا، جهاد در راه خدا است؟ آیا میتوان مساعد بودن هوا را توجیهی برای مناسب بودن وقت غزا با کفار دانست؟
«…جهت استعذار تقصیرات و استغفار آن تقاعد از طاعات، چنان سزاوارست که درین ایّام بهار و شایستگی زمان جهت سیر و اسفار، عزم غزای بعضی کافرانِ جوار آغازیم و فتح و تسخیر حصاری اقرب و انسب طرح اندازیم.»(ص۴۲۸)
نتیجهگیری:
فرهنگ وجه امتیاز جوامع از یکدیگر است. فرهنگ معانی وسیعی دارد که شامل آداب و رسوم نیز میشود. در یک بررسی کلّی، مقدمه، بهشت اول و بهشت دوم ادریس بدلیسی از دریچهی عناصر فرهنگی ایرانی دخیل در آن میتوان به این نتیجه رسید که کتاب فوق هم که نوشتهی یک فارسی نویس کُرد است که حدود پانصد سال پیش مدّتی در ایران زیسته و شغل منشیگری داشته و بعد به سرزمین خویش بازگشتهاست اما، حال با یک سلسله فرهنگ و علوم و دانشی که از ایران و ایرانی کسب کرده به سرزمینی بازگشته که مشتاق زبان و فرهنگ ایرانی بوده، لذا دستور سلطان عثمانی را مبنی بر نگاشتن تاریخ آل عثمان به رسم تاریخنویسان ایرانی اطاعت کرده و به نوشتن هشتبهشت همت میگمارد. طبیعی خواهد بود اگر فرهنگ و زبان و ادبیات ایرانی در تألیفات او بازتابی اینچنین همهجانبه داشته باشد. تأثیرگذاری فرهنگ ایرانی بر هشتبهشت را میتوان به موارد زیر تقسیم بندی کرد:
دین و باورهای دینی، عرفان ایرانی، زبان فارسی، نوروز و دیگر اعیاد مذهبی، جشن عروسی، شعر شعرای ایرانی، شیوهی تاریخ نگاری ایرانیان که به اعتراف خود ادریس، سلطان عثمانی از ادریس خواست که تاریخی به رسم منشیان ایرانی مانند جهانگشای جوینی و تاریخ وصاف بنویسد.
منابع
[۱] مهمترین منابع کلاسیک دربارهی ادریس بدلیسی عبارتند از: محمد مجدی، حدائقالشقایق، استانبول، ۱۲۶۹هـ . ق، صص ۲۳۵، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۸۱؛ خواجه سعدالدین، تاجالتواریخ، استانبول، ۱۳۱۴هـ، ج۱، ص۳۰۹؛ مستقیمزاده، تحفهالخطاطین، استانبول، ۱۳۳۱هـ .ق، ص۷؛ کاتب چلبی(حاج خلیفه)، کشفالظنون، ج۱، استانبول، ۱۹۴۵م.، صص ۸۴۱ـ۸۴۰، ۸۷۶؛ اسماعیل پاشا بغدادی، ایضاحالمکنون، ج۱، ۱۹۴۵م.، ص۱۶۹ ؛ همو، هدیهالعارفین، استانبول، ۱۹۵۱م.، ص۴۱۰ ؛ شرفالدین علی بدلیسی، شرفنامه، به اهتمام و.ویلیامینوف، زونف، ج۲، پطرزبورک، ۱۹۶۰م.، ص۳۴۲٫
[۲] بدلیس/بتلیس: شهر و مرکز ایالتی در منطقهی شرق آناتولی در ساحل رودی به همان نام و در جنوب دریاچهی وان در ترکیه است. شهر در درّهای تنگ و عمیق که بخشی از کوههای تُرُس ایجاد کردهاند احداث شده است. بنابه افسانهها، زمانی که اسکندر مقدونی عازم فتوح در شرق بود به موضع این منطقه رسید و به یکی از سردارانش به نام «لیس» یا «بادلیس» دستور ساخت قلعهای در آن موضع را داد و این نام بعدها در طول تاریخ به بدلیس یا بتلیس اشتهار یافت.(دایرهالمعرف اسلامی ترکیه، ج۲، :۱۹۶۱، مدخل بتلیس، مقالهی مکرمین خلیل ینانچ)
[۳] محمد شکری، همان، ص۱۱؛ مناژ، همان اثر، ص۱۲۰۸؛ البته تاریخهای متفاوت دیگری هم هست، به عنوان مثال: «هامر، تاریخ ۱۵۲۳م(۹۳۰هـ.ق) را ذکر میکند؛ عبدالقادر قراخان نیز تاریخ ۹۲۷هـ.ق/۱۵۲۱م را ذکر کرده است.»(عبدالقادر قراخان، چهل حدیث در ادبیات اسلامی ـ ترک، ص۱۱۲٫)
[۴] الملک/ ۱ : تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ.
[۵] آل عمران/ ۱۷۳: الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِیمَاناً وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ.
[۶] الانفال/ ۴۰ : وَإِن تَوَلَّوْاْ فَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَوْلاَکُمْ نِعْمَ الْمَوْلَی وَنِعْمَ النَّصِیرُ.
[۷] الاَنعام/ ۶۲: ثُمَّ رُدُّواْ إِلَی اللّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ أَلاَ لَهُ الْحُکْمُ وَهُوَ أَسْرَعُ الْحَاسِبِینَ. نیز: القصص/ ۷۰: وَهُوَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولَی وَالْآخِرَهِ وَلَهُ الْحُکْمُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ. نیز: القصص/ ۸۸: وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُکْمُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ.
[۸] ابراهیم/ ۲۷: یُثَبِّتُ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَفِی الآخِرَهِ وَیُضِلُّ اللّهُ الظَّالِمِینَ وَیَفْعَلُ اللّهُ مَا یَشَاء.
[۹] القصص/ ۶۸: وَرَبُّکَ یَخْلُقُ مَا یَشَاء وَیَخْتَارُ مَا کَانَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ.
[۱۰] الحدید/ ۲۵: لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ.
[۱۱] ابراهیم/ ۲۷: یُثَبِّتُ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَفِی الآخِرَهِ وَیُضِلُّ اللّهُ الظَّالِمِینَ وَیَفْعَلُ اللّهُ مَا یَشَاء.
[۱۲] المائده/ ۱: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ أُحِلَّتْ لَکُم بَهِیمَهُ الأَنْعَامِ إِلاَّ مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ غَیْرَ مُحِلِّی الصَّیْدِ وَأَنتُمْ حُرُمٌ إِنَّ اللّهَ یَحْکُمُ مَا یُرِیدُ.
* باید این نکته را افزود و آن این که «زبان فارسی نه تنها در استانبول بلکه از دیر باز در قونیه و سایر شهرهای آناتولی رواج داشت به عنوان مثال زبان فارسی در دورهی سلجوقیان آناتولی نیز زبان رسمی و دیوانی بوده است.»(ولی، ۱۳۷۴: ص۱۹)
[۱۳] بیت ۵۵۸ از باب اوّل بوستان سعدی (حکایت ملک روم با دانشمند):
که در تخت ملکش نیابد زوال نماند به جز ملک ایزد تعال
سعدیشیرازی،بوستان، تصحیح و توضیح، غلامحسین یوسفی، انتشارت خوارزمی، چاپ چهارم، ۱۳۷۲: ص ۵۶٫
[۱۴] اساس و مسوده: دهش. / مع: رهش،که با توجّه به محتوای شعر نظامی و رجوع به منظومهی خسرو و شیرین «دهش» درستتر است.
[۱۵] بیت ۴ از مثنوی خسرو و شیرین نظامیگنجوی (آغاز داستان خسرو و شیرین) :
همان رسم پدر بر جای میداشت دهش بر دست و دین بر پای میداشت
نظامی، گنجوی، (۱۳۷۲)، کلّیات خمسه، مطابق با نسخهی وحید دستگردی، به اهتمام پرویز بابایی، تهران: نگاه.ص ۱۴۶٫