‘گزیده اشعار امیررضا ستایش

بااینکه بیدارم ولی کابوس می بینم
من خواب مرگ خویش را افسوس می بینم
هی خواب می بینم که راهم گم شده بعدش
ازدورها سوسوی یک فانوس می بینم
این نور فانوس خودی ها نیست انگاری
درلشکرخود رد یک جاسوس می بینم
یک کوه دردم باهمه نامردمی حالا…
اینده ی این قصه را مایوس می بینم
معماری لبخندهایت کاملا غربی ست
مهر تو را با خود چه نامانوس می بینم
تاریخ دل وابستگی ام را که می خوانم
هی ردپای انگلیس وروس می بینم
قلب مرا حتمن رصد کردی و می دانی …
در چشم هایت نُستراداموس می بینم
یک زخم سربازم ولی سربسته می گویم
هی خواب مرگ خویش را افسوس می بینم
همراه شکوفه های ترمی آید
باعطر ونسیم تازه ترمی آید
این باغ اگرچه سبز مانده،اما
هرگوشه ی آن بوی تبرمی آید
#امیررضا_ستایش_صومعه_سرائی
شبیه یک مریض سل گرفته
دلم اندازه ی صد دل گرفته
کجایی حضرت سهراب،امروز
تمام آب ها را گل گرفته
#امیررضا_ستایش_صومعه_سرائی
در سفره ی خود اگرچه کم می خوردیم
هربار به اسم هم قسم می خوردیم
امروز که برگشته ورق می فهمم
آنروز فقط به درد هم می خوردیم
#امیررضا ستایش صومعه سرایی
4
1
vote
امتیازدهی به مقاله