گزیده اشعار ثریا قنبری
گیسویت …
رنگ روزگار عاشقی
لبانت …
رنگ شراب شیراز
چی میکنی بانو!!؟؟؟
حریر بر تن …
کوه های تنت،
مرا به آشوب میکشد.
بخدا که
این آدم هنوز در هبوط است.
#ثریاقنبری_ساده
شب
او
تو
کوچه ای بن بست
تکیه به تیر چراغ برق…
لبهای سرخش…
دستانت بر نرمینه ی کمرش…
و من،بی تو
خدا پشت در منتظرم ایستاده.
#ثریاقنبری_ساده
و مرا…
ثبت خواهند کرد
در گینس،
با عنوان
مردی با شانه هایی زنانه
#ثریاقنبری_ساده
می خواهمت…
و این خلاصه ی تمام عاشقانه هاست.
#ثریاقنبری_ساده
بیچاره شب
چقدر باید محکوم شود
شب هم عاشق است که
رنگ مشکی به تن کرده.
#ثریاقنبری_ساده
باران
من
شب
خیابان
و خدا که ایستگاه آخر لبخند میزند برایم.
#ثریاقنبری_ساده
خورشید هم
از سرخی چشمم
خجل شد
پشت ابر رفت
و
باران شد.
#ثریاقنبری_ساده
قلم و
دفتر و
اشکی که
تو شد.
#ثریاقنبری_ساده
آینه
من
و
دنیایی خیال
شانه میزنم موهایم را
با خیال دستان تو
در آینه .
#ثریاقنبری_ساده
بانو
و
پنجره
سالهاست که بانو می بارند
و
پنجره تکیه گاه
و
شمعدانی
شاهد.
#ثریاقنبری_ساده
0
0
votes
امتیازدهی به مقاله