займ на карту срочно
کد خبر: 28609 | سرویس: شعر
تاریخ انتشار: ۲۹ تیر ۱۳۹۶ | ساعت » ۱۰:۱۶
محسن محمدی

محسن محمدی
متولد ۱۳۶۰ ساکن و متولد تهران است وی حدود ۱۰ سال فعالیت ادبی دارد و همچنین
مولف کتاب “گاهی فقط سکوت به فریاد می رسد” می باشد. 

 

‍ وقتی ز شاهزاده ء دلداده بُگذَری

باید به سادگی ز منِ ساده بُگذَری

با خود بمان و فکرِ دلم را مکن برو

باید از این سوار، که افتاده بُگذَری

از سیلِ اشکِ من بِگُذَر، بی خیال باش

تا راحت از بلای خدا داده بُگذَری

سر را به باد میدهم امشب ،به باد، تا__

همراهِ باد باشی و آزاده بُگذَری

اصلا خیال کن که کسی عاشقت نبود

این مَرد هم به پات نیفتاده …”بُگذَریم”

#محسن_محمدی

غزل! بدون دو چشم شما؟خدانکند

خدا مرا ز نگاه شما جدا نکند

چه زود گرم و صمیمی شدم, نوشتم “تو”

شبیه من, کسِ دیگر “تو” را صدا نکند!!!

نبینم اینکه که کسی غرق چشمتان شده است!!!

درون برکه ی من, ماه هم شنا نکند!!!

اگرچه شاعر و مجنون حوالی ات کم نیست

مباد شاعر دیگر…بگو خطا نکند

غزل نگوید از این چشم ها, دلت نرود!!!!

مرا به درد جداییت….! نه خدا نکند

#محسن_محمدی

گاهی فقط سکوت به فریاد می رسد

غزل! بدون دو چشم شما؟خدانکند

خدا مرا ز نگاه شما جدا نکند

چه زود گرم و صمیمی شدم, نوشتم “تو”

شبیه من, کسِ دیگر “تو” را صدا نکند!!!

نبینم اینکه که کسی غرق چشمتان شده است!!!

درون برکه ی من, ماه هم شنا نکند!!!

اگرچه شاعر و مجنون حوالی ات کم نیست

مباد شاعر دیگر…بگو خطا نکند

غزل نگوید از این چشم ها, دلت نرود!!!!

مرا به درد جداییت….! نه خدا نکند

#محسن_محمدی

طراوت غزلی؟نه فراتر از آنی

بهار؟نه بخدا با صفاتر از آنی

شمیم عطر بهاران؟تو یاس خوش بویی؟

نسیم صبح سحر؟نه رها تر از آنی

تو مثل خوشه ی گندم پر از طلا هستی

طلا کجا تو کجا, کیمیا تر از آنی

همیشه و همه جا در کنار من هستی

تو مثل سایه که نه, با وفاتر از آنی

تو لایق همه ی واژه های زیبایی

تو آفتابی و بی انتهاتر از آنی

تو شاه بیت منی شاهزاده ی دل من

خدای شعر منی؟نه خداتر از آنی

#محسن_محمدی

«حیّ علی الوداد» بیا خوب می شود

قدقامتم کنار تو مطلوب می شود

اینجا کسی به معجزه ایمان،نیاوَرَد

با حکمِ شرعِ چشمِ تو مصلوب می شود

حتی هرآنکه نافیِ عشق ست،ناگهان

با یک نگاه گرم تو مجذوب می شود

«بانو» بگو چگونه چنین می شود که شعر

محصول چشم های تو محسوب می شود

از رودکی و حافظ و خیام و منزوی

صدها غزل به چشم تو منسوب می شود

تو کیستی که هر که به چشمت نظر کند

بی شک در این مقابله مغلوب می شود

بیچاره آن که چشم امیدش به چشم توست

بی چاره تر کسی ست که مغضوب می شود

#محسن_محمدی

محسن محمدی

به اشک های سرازیر مانده بعداز تو

امید خنده بر این دل نمانده بعداز تو

زنی شبیه غزل های من, نگاهم را

اگرچه در پی چشمش دوانده بعد از تو

ولی به جای بهشتی که درخیالم بود

مرا به قعر جهنم کشانده بعداز تو

همین توَهُم زمزم به کام تشنه ی من

همیشه زهر هلاهل چشانده بعد از تو

ببین جنون جدایی جوانی جان را

چگونه بر لب پیری رسانده بعد از تو

و روزگار سیاهم, میان موهایم

چه خاطرات سپیدی نشانده بعد از تو

شبیه نیمه شبی سرد و ساکتم, اما

کسی سرود سحر را نخوانده بعد از تو

#محسن_محمدی

نبین که با غم دوری کنار می آیم

هنوز غرق خزانم, بهار می آیم

در انتظار شکوفایی ام, تحمل کن

دوباره سبز شوم, بی قرار می آیم

اگرچه لحظهء رفتن, پیاده,با تاخیر

ولی به شوق تو با صد سوار می آیم

مَرنج از منو, از خود مَران, که میدانی

در این زمانه زمانی بکار می آیم

هزار مرتبه هم مرگ و زندگی باشد

هزار مرتبه مَردِ تو بار می آیم

#محسن_محمدی

هرشب خودم برای خودم گریه میکنم

تا صبح, پا به پای خودم گریه میکنم

تنها در این سکوتِ نفسگیرِ لحظه ها

با هق هق صدای خودم گریه میکنم

این بغضِ تلخ, درد عجیبی ست, چاره نیست

با دردِ بی دوای خودم گریه میکنم

یکشب میان گریه کمی خنده ام گرفت

عمری به خنده های خودم, گریه میکنم

عمریست در هوای تو پر میزنم, ولی

عمریست در هوای خودم گریه میکنم

اما شما بخند, رها کن مرا بخند

من تا سحر برای خودم گریه میکنم

#محسن_محمدی

باغ گل

باغ تنش هرچند در پاییز، گل می داد

چشمش خبر از حمله ی ایل مغول می داد

برق نگاهش وحی منزل بود بی تردید

چشمی که دائم طعم اقیانوس مل می داد

از فرط زیباییش عمری بود لب هایم

پیوسته عطر آیه های چارقل می داد

آتش به جانش بود و هی می سوخت جانم را

دل را به سمت و سوی نیشابور هل می داد

با عشق میرفتم میان شعله ها اما

هر بار ،شعله شعله،شاخه شاخه گل می داد

#محسن_محمدی

به جرم عشق بیایید،باز حد بزنید

به حکم شرع، مرا تا خود ابد بزنید

اگرچه غرقه ی خونم،هنوز کافی نیست

اگرچه ناله به فریاد می رسد،بزنید

و بر صلیب ببندید و محض عبرت هم

بدون هیچ ابایی تمام قد بزنید

و بعد زنده به گورم کنید و با نفرت

بروی سینه ی من چند صف لحد بزنید

به جای تق تق انگشت،از سر تحقیر

به سنگ قبر من خیره سر لگد بزنید

ولی مباد که او را جدا کنید از من

ولی مباد میان دو قلب،سد بزنید

#محسن_محمدی

عطر تنت به قمصر کاشان کشیده است

شهد لبت به قند فریمان کشیده است

امواج گیسویت به خزر متصل شدند

زلفت مرا به خطهء گیلان کشیده است

البرزِ پر غرور, دماوندِ سربلند

بی شک قدت به قامت ایشان کشیده است

گویی خدای عزوجل جای پیکرت

ارگِ جدیدی از بم کرمان کشیده است

حالا پیالهء عسلی رنگ چشم هات

بیت مرا به مرز مریوان کشیده است

“بانو ” خمار لهجه ء شیرازی ات شدم

دل نقشه ء فرار ز تهران کشیده است

من هم کویر لوت، تنم تشنه ء شماست

کارم به استغاثهء باران کشیده است

مثل خلیج فارس شما بیکرانه ای

عشقت مرا سراسر ایران کشیده است

#محسن_محمدی

محسن محمدی

گردآورنده:  سولماز محمدیان

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

avatar
  Subscribe  
مرا آگاه ساز اگر
جدیدترین اخبار