займ на карту срочно
کد خبر: 28023 | سرویس: شعر
تاریخ انتشار: ۲۲ تیر ۱۳۹۶ | ساعت » ۳:۵۲

برگزیده اشعار یدالله شهرجو

یدالله شهرجو
(شاعر سپید سرا)

● متولد ۵۳/۸/۲۰ خورشیدی

● زادگاه:
شهرستان میناب- هرمزگان

✅ شروع فعالیت ادبی :
از سال ۱۳۶۹

✅ تحصیلات:
کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی

✅ حوزه فعالیت ادبی:

● شاعر (سپیدسرا)

● روزنامه نگار

● منتقد ادبی

● پژوهشگر

? آثار چاپ شده:

۱_ یک صندلی مقابل دریا ۱۳۸۵ انتشارات مهرآوش

۲_ جزیره در حاشیه متن ۱۳۸۹ انتشارات داستان سرا

۳_ شکل وارونه ی دریا در چشم ۱۳۹۳ انتشارات بوتیمار
۴-چشمانت لابلای سطرهاست ۱۳۹۵ انتشارات بوتیمار
۵-قاصدک نام کوچک باد است ، نشر اقلیما ۱۳۹۶
۶-روایت پنهان در نخاع انتشارات هشت (در دست چاپ)

✅ استاد و مدرس دانشگاه

✅ مدرس کارگاه های مختلف ادبی در استان هرمزگان

✅ فعال در عرصه مطبوعات و رسانه های مجازی

و…

«قصد این …»
از شعر خبری نیست
این کلمات قصد یک خودکشی دست جمعی دارند
بی قاعده از صفحه خارج می شوند
به هیچ فاعلاتن تن تن
تن در نمی دهند
مجبور می شوم آنها را دوباره به صفحه برگردانم
– صفحه جای خوبی برای شماست –
برای چه سر تعظیم فرود…
لابد جییره خوار اجانب شده اید
رقم های درشتی در حسابتان جابجا شده
قلم به مزدان جیره خوار در روزنامه هایشان برایتان مطلب نوشته اند
شبانه
رنگ آبی خلیج را
در دشداشه پیاده کرده اید
دور از چشم فانوس های دریایی
اسم های فراوانی را در نقشه وارونه کرده اید
کشتی های بسیاری را سرگردان …
از شعر خبری نیست
این کلمات قصد یک خودکشی دست جمعی دارند
از این صفحه می زنند بیرون
روی سطح شیب دار میز ایستاده اند
فکر یک خودکشی دست جمعی راحتشان نمی گذارد.
#یداله_شهرجو

نامه

از تابستان نشسته روی سرم چه می‌دانی
حرارت لوار
پچ پچ مدام گلوله‌های نامریی است در سرم
تنها زیبایی‌ات را
در پاکتی سربسته
مهر و موم کرده‌ای به مقصد جنوب
نگران زیبایی‌ات در پاکت نامه هستم
نگران چشم‌هایت لابلای سطرها
زیبایی تو همان گلولۀ نامریی است
پچ پچی از حرارت لوار، نه
پچ پچی از حرارت لب‌های تو در نامه است
نامه کوتاه است
نامه زیباست
نامه نامریی است
نامۀ تو
گلوله‌است در سرم.
یداله شهرجو


در خانه…

این که گاهی این همه سردم …
در خانه یخچالم
با عمقی از گوشت‌های یخ زده در تنم
از هر طرف دری
گشوده به نیمۀ پنهان من است
این که گاهی این همه ساکتم …
در خانه گلدانم
افتاده به گوشه ای پرت از اتاقم
شاخۀ زمخت گل‌های مصنوعی
در حلق من است
این که گاهی این همه روشنم
گاهی این همه تار
آویزان چراغِ در سقفم
با من کلمات آشفته‌ای در خانه آویزانند
آدم‌ها آویزانند
فکرها آویزانند
این که گاهی می چرخم بر لولای عادت
گاهی بازم
گاهی بسته
در خانه « درم »
در به روی تمام غم‌ها
در به روی تمام شادی‌ها
در به در به در به در
در خانه یخچالم
در خانه گلدانم
در خانه چراغم
در خانه درم
بی هیچ بسته می شوم
با قفلی بر دهانم.


« رج پنهانی از درخت »
شکوفه همیشه این نیست
که درختی در آستین تو باشد
و دکمه های برهنه بر شاخۀ تردش
به جستجوی دستی
تو را از هپروت ناغافل دریا به کنج اتاق خواب بغلتاند
شکوفه!
رج پنهانی از درخت
در چارچوب صندلی است
صندلی روی شانه‌های من
من در تخیل جنگل ایستاده‌ام
ای شکوفۀ مست!
بر ردیف دکمه های پیراهن
تو مثل حلقه های رها در هوا ایستاده‌ای
نفس کشیدنی از بودن با تو سخت است
دارم به خیابان و جنگل و این همه صندلی کار نهاده در اشکال هندسی ذهن فکر می کنم
از این برهوت نشسته در خیابان
از این آشفته موج‌هایی بر آشوب سینه
آتشفشان رنگ بر چادر زنان بندری
از جنوب
از این همه ماهیان برهنه در بازار
تا شکوفۀ چشم گشوده در آستین
جنگلی پنهان در رج های صندلی فاصله است.
یداله شهرجو


واژه ها به لحن آب و زمین
واژه بود اول که مانند قطره ای آب از زلالی دل ها سرچشمه گرفت ، قطره قطره جمع شد تا رودی شود برای سرسبزی زمین ، یرای رویش درخت و جوانه زدنش و به بار نشتنش ، دیشب این درخت به گل نشسته بود،برگ و بارش، بهار خود را از همان قطره قطره های مهر گرفته بود قطره هایی که از سر انگشتان مهربان دانشجویان کلاس فارسی عمومی جان گرفته بودند همان ها که در اول روز این اراده ، تردید کلام اول و آخرشان بود تردید داشتند که آیا می توانند مهمان خوبی برای واژه ها باشند؟ تردید داشتند که آیا می توانند به لحن آب و زمین سخن بگویند اما دیشب این تردید جای خود را به یقین داده بود، شب با تمام عظمتش ، با تمام ستاره هایش ارادۀ راسخ آن ها را دید مهربانی شان را دید و تحسین شان کرد.
شب شعر « به لحن آب و زمین » ارادۀ دل های مهربانی بود که وجود پرمهرشان آغوشی از شوق برای واژه ها شده بود تا شاعران دیار نخل و آفتاب به مهر بخوانند و به مهر سخن بگویند.
به احترام تلاش تحسین برانگیزتان ایستاده ام ، واژه ها هم ایستاده اند ، درخت هم ایستاده است آب هم در فوارۀ زمان ایستاده است ، زمین هم ایستاده است ، درودتان ای مهرآفرینان مهربان.
#یداله_شهرجو

تعبیر…

تعبیر من ازتو
جنگلی است پنهان لای موهایت
و دهان گشوده
برای تلفظ چهار حرف عاشقانه
چهار حرف جنگل
همان چهار حرف عاشقانه روی لب های توست
آرام لب هایت را باز و بسته کن
در هوایی که متراکم از بوی تند خون است
عطر دانهیل تو
روی لبۀ تیز چاقو فرود می آید
داستان این چهار حرف و
خون شُره از لبۀ تیز و
جنگل پنهان میان موهایت
مرا به این تعبیر کشانده است
****
لب هایت را آرام
قدم هایت را آرام
دست هایت را آرام در هوا بچرخان
هوا متراکم از این تعبیر عاشقانه است
تنها کافی ست
موهایت کنار بزنم..

#یداله_شهرجو

بالا

کشاندنی از آن دست که تو می دانی
نه به این خورشید دوار می ماند
نه به این سایۀ هر روزه
که یک پا در امتداد نخل های بندر دارد
یک پا آویزان موج شکن هاست
مد که باشد
با سرسام این پهنۀ وسیع
با غلیان این آبی شگرف
آب از پاچه بالا می آید
از زانوان حل شده در موج شکن
از کمرکش سایۀ خم شده در موج
از دو چنگ پر از صدف در سینه
مرمری رها در چنگ
از نهنگ خفته در مجرای گردن
به لب که می رسد آن همه کف و موج و ماهی و صدف
لبالب از ماهی لیز
لبالب از نمک و خون
گرداب آشفته ای رها می شود در شانه
« سرکنگی » است به جان سایه افتاده
به جان شانه افتاده
موجی رها میان دست ها و شانه است
سر می زند میان دو چشم
جفت ماهی قرمز است
از مردمکی پر از نمک
شورانه بخت بالا می آید
بالا بالا بالا بالا

#یداله_شهرجو

پرنده هست
درخت هست
باغچه هست
از جمع صبح تنها تو نیستی
آمدن صبح و
پاشیدن این همه نور به صورت باغچه
بی شباهت به رفتنت و
پرتاپ آن همه ستاره
به سینه آسمان نبود
گفته بودی پرنده
سهم کوچکی از دست های توست
درخت !
تصویر زنده ای از خیال رهایت
و باغچه
و باغچه
رسیدن به باوری از نگاهت
وقتی که پرده اتاق را کنار می زنم
پرنده هست
درخت هست
باغچه هست
از جمع صبح تنها تو نیستی

شعر: #یداله_شهرجو

گردآورنده: سولماز محمدیان

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

avatar
  Subscribe  
مرا آگاه ساز اگر
جدیدترین اخبار