займ на карту срочно
کد خبر: 28110 | سرویس: شعر
تاریخ انتشار: ۲۳ تیر ۱۳۹۶ | ساعت » ۵:۱۵

صالح سجادی شاعر مترجم پژوهشگر ومنتقد ادبی متولد ۱۳۵۵ تبریز فارغ‌التحصیل مدیریت و برنامه ریزی آموزشی از دانشگاه علامه طباطبایی تهران است .
وی فعالیت حرفه‌ای در حیطه‌ی ادبیات از سال۱۳۷۴ آغاز کرده و در طول این مدت از محضر اساتیدی همچون مرحوم استاد حسین منزوی و استاد یداله مفتون امینی بهره برده است

رزومه فعالیتهای فرهنگی ادبی هنری صالح سجادی:

سوابق و مسئولیت ها :
۱ – مسئول کانون ادبی دانشکده ی روانشناسی وعلوم تربیتی دانشگاه علامه طبا طبا ئی ۷۹-۷۶
۲ – کارشناس ادبی منطقه ی ۱۹ تهران در سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران ۷۹- ۷۷
۳ – مؤسس ورئیس خانه ی شاعران تبریز در سازمان فرهنگی شهرداری تبریز۸۷ -۸۵
۴ – دبیر دو دوره جشنواره سراسری شعر خط سوم۸۷ -۸۶
۵ – رئیس خانه ی شعر خانه هنرمندان تبریز /هم اکنون

کتابهای چاپ شده:

مجموعه های شعر:
۱- تشنج کلمات /مجموعه غزل / نشر اکنون با همکاری نشر شانی تهران چاب اول ۱۳۸۸/چاپ دوم نشر شانی ۱۳۹۰
۲ – نور ونیلوفر(مجموعه شعر) / نشر سوره مهر تهران ۱۳۹۰
۳ – تراژدی اورمان(منظومه) نشر افراز / تهران ۱۳۹۰
۴ – ابرمن / نشر فصل پنجم تهران ۱۳۹۲
۵ – رام کردن کلمات / نشر نیماژ تهران ۱۳۹۲
۶ – ایشیق دان دانیشیق(شعرهای ترکی ) / نشر فصل پنجم تهران ۱۳۹۳
۷ – زنجیرجیرک /مجموعه غزل / نشر نیماژ ۱۳۹۳

گرد آوری ها :
۱ – بیرسبد قیزیل یومورتا/(آنتولوژی شعر هجایی ترکی)/ نشر افکار تهران۱۳۹۰
۲- مجموعه آثار منوچهر نیستانی / تهران نشر نگاه
۳ – گرداوری مجموعه آثار “عزیز نسین” (طنز نویس ترکیه‌ای) /دردست چاپ
۴ – آغ مقبره‌لرین شاعیرلری(آنتولوژی دو جلدی شعر معاصر آذربایجان)/نشر شهریاران/تهران/۹۵

پژوهش ها:
۱ – پژوهش سه جلدی سیر غزل در شعر ترکی / نشر سوره مهر تهران

یک شاعرم که گم شده در این شلوغی ها ، همین
*****
چون مست ها از خانه ات تا آن خیابان تهی
درکوچه های” ششگلان۱″ شش بار افتادم زمین
—————————————-
۱ – ششگلان محله ای قدیی در تبریز

 

وزیدن باد بر گیسو

غزل
باد گیر افتاده در گیسوی تو، پشت پایت نیمی از شب ریخته
بر گریبان تو لکه ننگ نیست قطره ای خورشید از تب ریخته

بر چلیپای بزرگ آسمان،چار گوشه ابروباد افتاده است
باز “خطاط سه گونه خط نویس۱” در دوات شب مرکب ریخته

وای از آن باده که در جام نخست،رند عالم سوز ریزد روی خاک
آه از آن کاسه که از ظرفیتش،جای می در بزم تو لب ریخته

این چنین که در خیابان های شهر فتنه برتن کرده عریان پوشی ات
آتش دوزخ به جانم افکند برتن تبریز اگر تب ریخته

تب مرا افکنده در دریاچه ای که درآن دریاچه ماه افتاده است
وآن دو مرغابی مست جفت رقص باد نخوت توی غبغب ریخته

هرنفس که می کشم در سینه ام آتش ات را شعله ورتر می کند
آنچه بر می اورم دودی ست که _ اشک از چشم مخاطب ریخته
باد درآن گیسوان حیله باز مثل یک ماهی به تورافتاده است
تور در قلاب پیچیده ست و دام توی دریا نامرتب ریخته

زهر این تاریکی بی انتها از گلو تا استخوانم رفته است
آه از آن خورشید مرده در افق آه از این شب های کوکب ریخته
—————————————-
۱ –آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی او خواندی لاغیر یکی را هم او خواندی هم غیر او یکی را نه او خواندی ونه غیر او آن خط سوم منم نه من دانم نه غیر من / شمس تبریزی

قله کوه عاشقانه
غزل
بیزارم از دیروز ،از حالای قلابی
مایوسم از امّید از فردای قلابی

من قله ای مغرور خود بودم که بعد از تو
افتاده ام پایین از آن بالای قلابی

سرگیجه ی من چیست در بهت خیابان ها؟
مجنون صحرا گرد،در صحرای قلابی

از کافه های با تو تا شام بدون تو
تا زهر قبل از خواب تا این چای قلابی

تنهایم اما با کسی قسمت نخواهم کرد
تنهایی ام را بین این تن های قلابی

من خواب های بی تو را اینگونه می بینم
کابوس های واقعی رویای قلابی
******
من زنده ماندم بی تو مثل غول یک بازی
برگشته ام از مرگ با اعضای قلابی

با خنده ای آویخته از حیرت قلاب
اینگونه می میرند ماهی های قلابی

از رفتنت ترسیده ام،اما نمی لرزم
آن سان که روی چارپایه پای مصنوعی

باشکوه
غزل
باشکوه است شب اگر بشود با دوچشمان تو به آن نگریست
باشکوه است شب اگرچه درآن هیچ کس جز من و تو تنها نیست

توی یک چار راه روشن شد چشمهای تو در برابر من
گفت:از این چراغ سبز اگر همه ی شهر رد شود،تو بایست

وحشی عشقت آمد و در من عقل یکدنده را به یغما برد
آنچنانکه هجوم متفقین در غروب هزار و سیصد و بیست

دردناک است این شکست عزیز این که یک ثانیه به پیروزی
مثل پای دونده ای باشی،که به خود پیچ می خورد در پیست

سال ها پیش رفته ام اما تو هنوز از خودت نمی پرسی
این سیاهی که نیمی از بدنش لای در گیر کرده سایه ی کیست؟

آتش ات دائمی شده هرچند،هیزمش بارهاعوض شده است
عهد من با تو عهد کله خری با به غیر از تو کله گنجشکی ست

مرگ پایان کار هستی بود قبل از اینکه … تو رفتی و حالا
به حیات پس از تو معتقد است،عقل این جوجه کافر نهلیست

 

قبر
غزل
می خواهم از این گور برخیزم و از سکوت بی ثمر بگذرم
مثل شب از صبح سفید کفن از هاله های دور و بر بگذرم

بیزارم از حس جویده شدن،از رگ به رگ،از خون مکیده شدن
باید از این فوج بذاق و دهن از کرم های چند سر بگذرم

از روی نعش نقشه ها در سرم،از آخرین شب گریه ی مادرم
از سایه ی خونین پشت سرم،از تو که ماندی بی خبر بگذرم

وقتی که می رفتم از این زندگی از ناله های هم سرم رد شدم
حالا که برگشتم مگر می شود از ضجه ی لولای در بگذرم

تنهایی ام را با تو قسمت، ولی… تنهایی ام را با خودم می برم
سهم من است این بی تو ویران شدن از من مخواه از اینقدر بگذرم

من چاره ای دیگر ندارم جز این باید دلم را از تو پنهان کنم
یا اینکه جایی در تو پنهان شوم یا از تو چون خون از جگر بگذرم

چون باد برمن می وزی بی امان چون گرد بر می خیزم از گور خود
آنگاه صحرا از پی ام می دود وقتی که برکوه و کمر بگذرم

برخیز از این گور ویران شده،این مرده دیگر بر نخیزد ز خاک
حتی اگر اکسیر اشک تو هم،از سنگ قبرش یک سحر بگذرد

 

دست
غزل
به انگشتهای “ویکتور خارا”

امشب کنار پنجره شب را صدا بزن
امشب کنار پنجره گیتار را بزن

با یک ترانه خون مرا هدیه کن به شهر
با یک سرنگ در رگ زردم هوا بزن

با گزمگان شهر به دیدار من بیا
نام مرا از آن سوی میله صدا بزن

این آخرین ترانه ی من … این ترانه را
فردا کنار چوبه ی دارم بیا بزن

خون روی سیم آخر گیتار می چکد
حالا بیفت روی زمین دست و پا بزن
**
انگشت هات بوی تبر می دهد رفیق
دیشب کنار پنجره گیتار می زدی؟

گردآورنده: سولماز محمدیان

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

avatar
  Subscribe  
مرا آگاه ساز اگر
جدیدترین اخبار